چگونگی نمود ایده در آهنگسازی

آهنگساز در زمان خلق اثر موسیقی به چه فکر می‌کنند؟

بهرنگ تنکابنی / منتشر شده در مجله طراحان ایده

شاید شما هم از آن دسته از آدمها باشید که وقتی یک قطعه موسیقی جدید میشنوید، دایم به این فکر میکنید که آهنگساز در زمان خلق این اثر به چه فکر میکرده و یا فلان جای موسیقی که ملودی تغییر میکند، ایده آهنگساز چه بوده، این مساله یک چالش جدی برای دسته بزرگی از شنوندههای پیگیر موسیقی در مواجهه با آثار به حساب میآید.

هرچند شاید این ادعا خیلی مبنای آماری درستی نداشته باشد اما به راحتی میتوان گفت وقتی یک اثر موسیقایی بیکلام را میشنویم خیلی بعید است تصویر ذهنی ما با ایده خالق آن اثر همسویی داشته باشد. این همان چیزی است که موسیقی را به انتزاعیترین هنر تبدیل میکند.

کلام مهمترین ابزار نمایش ایده در موسیقی است، شاید بهتر باشد بگوییم کلام یا به عبارت بهتر شعر، اساس شکلگیری ایدههای موزیکال در ذهن یک آهنگساز است. طبیعتا اگر کلام ماهیتی عاشقانه داشته باشد، آهنگساز به سمت استفاده از ایدههای دلبرانه در موسیقیاش سوق پیدا میکند و یا اگر شعر حماسی باشد، ایده خلق موسیقی پرطمطراق میشود. به خاطر همین هم هست وقتی کلامی حزنانگیز را با تم و ریتمی سرخوش میشنویم، ماهیت آن اثر موسیقایی برای ما مضحک میشود.

کشف ایده آهنگساز در یک اثر بیکلام و یا به عبارت بهتر اینکه آهنگساز در زمان خلق اثر موسیقی به چه فکر می‌کرده، اگر نخواهیم بگوییم که نشدنی است باید اذعان کنیم که کار دشواری است. البته شاید نام اثر در روند خیالپردازی ذهن ما در کشف ایدههای آهنگساز تاثیر بسزایی داشته باشد مثلا وقتی در «چهارفصل» ویوالدی،  موومان اول «پاییز» را میشنویم میتوانیم رقص برگ‌‌ریزان درختان را در ذهن تصویرسازی کنیم. اما حالا فرض کنید ویوالدی اسم این قطعه را پاییز نمیگذاشت و در مجموعه چهارفصل هم قرارش نمیداد و صرفا بالای پارتیتور مینوشت: کنسرتو شماره ۳ در فا ماژور؛ مطمئن باشید طی ۲۹۵ سالی که از خلق این اثر گذشته، بیش از ۲۹۵ تفسیر مختلف از این قطعه ارایه میشد.

تاریخ موسیقی نشان میدهد که ارایه تفسیر و توصیف از آثار موسیقی از اواخر قرن ۱۸ در بین اهل موسیقی رواج یافته و تا پیش از آن کشف ایدههای آهنگسازان از لابهلای نتها کار رایجی نبوده اما در قرن نوزدهم و پیدایش رومانتیسیسم و در اواخر همان قرن با طلوع امپرسیونیسم و اکسپرسیونیسم، هنر انتزاعی نمود پررنگی در موسیقی پیدا میکند.

در این بین آهنگسازان فرانسوی میشوند طلایهداران تصویرسازی موسیقایی، کلود دبوسی رقص قطرات آب را با موسیقی توصیف میکند و کامیل سنسان رقص مردگان را. اما  شنونده برای درک کامل ایدههای انتزاعی آهنگساز به واقع میبایست تمام جزییات آن را از زبان خود وی میشنید یا به عبارتی آهنگساز باید به گونهای به اثرش سنجاق میشد تا تمام ذهنیت و ایدههای خود را به شنوندهاش منتقل کند. همین هم باعث شد که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بحثنقد و تفسیر موسیقی جای خود را در جهان هنر باز کند و مفسرین و منتقدین نامدار تاریخ هنر در همان دوران پا به عرصه گذاشتند.

یکی از جالب‌ترین روایت‌ها از تفسیر و نقد ایده‌ها در آثار موسیقایی اوایل قرن بیستم، ماجرای قطعه بولرو، اثر دیگر آهنگساز فرانسوی موریس راول است. راول این قطعه را ابتدا به سفارش یک بالرین روس به نام ایدا روبینشتاین می‌سازد، یک قطعه برای اجرای رقص باله.  سناریو باله هم داستانی با این مضمون بود که «در میخانه‌ای در اسپانیا مردم زیر فانوس برنجی که از سقف آویزان است می‌رقصند. در گرماگرم شادی و تشویق‌های جمعیت، یک بانوی رقصنده روی یکی از میزها می‌رود، شروع به رقصیدن می‌کند و ریتم رقص‌اش به مرور تندتر می‌شود.»

البته این سفارش یک سفارش معمولی نبود و راول مجبور بود در رقابتی تنگاتنگ انریکه آرابوس همتای اسپانیای خود در ساخت این موسیقی سفارشی کنار بزند. راول در یکی روزهایی که تعطیلاتش را در یکی از بخش‌های پیرنه-آتلانتیک می‌گذراند با یک انگشتی نواختن پیانو، ملودی ساده و اولیه‌ی قطعه‌ای که در ذهن داشت را خلق کرد. آن قطعه که ابتدا فاندانگو نام‌گذاشته شده بود، بعداً نامش به «بولرو» تغییر داده شد. 

بعد از اولین اجرای این اثر در ۲۲ نوامبر ۱۹۲۸ در اپرای پاریس تفسیر‌های گوناگونی بر این قطعه نوشته شد که یکی از آنها هنوز هم به عنوان یکی از اصلی‌ترین تفسیرها از ایده‌ی خلق بولرو مطرح می‌شود. شاید باورتان نشود ولی در این تفسیر معروف بولرو را نمود موزیکال معرفت‌شناسی فلسفه ماتریالیسم دیالکتیک عنوان می‌کنند و خلق آن را به علاقه‌مندی موریس راول به عقاید فردریش انگلس فیلسوف معروف آلمانی نسبت می‌دهند. براساس این تفسیر تکرار ملودی و افزوده شدن خطوط سازی در هر تکرار نمایش فرآیند شناخت تا رویارویی با اندیشه را به نمایش می‌گذارد. 

با اختراع سینما و تلویزیون، بیان تصویری ایده‌های آهنگسازان به نقطه اوج رسید. دیگر این کارگردانان بودند که بیشتر تعیین می‌کردند نت‌ها در یک اثر موسیقایی بیانگر چه چیزی هستند. روایت‌های ویدئویی از آثار موسیقی یا به عبارت بهتر ویدئوکلیپ‌ها آنقدر در ساختن ذهنیت تصویری از آثار موسیقایی موفق عمل کردند که حتی آهنگسازان هم بعد از تماشای این ویدئوها، می‌پذیرفتند که در هنگام خلق این اثر همان تصاویر در ذهنشان شکل گرفته و دقیقا همان ایده‌ها را داشته‌اند! 

ایده‌های خلق یک اثر موسیقی صرفا به توصیف تصویر ذهنی آهنگساز از طریق اصوات ختم نمی‌شود. ایده‌ها در خلق موسیقی می‌تواند خاستگاه تکنیکال داشته باشد. یعنی مثلا آهنگساز ایده نوینی در نوشتن هارمونی‌ها داشته باشد یا در تنظیم ایده‌های نوینی در چندصدایی ارایه دهد. یا اینکه این ایده‌ها در نحوه اجرا نموده پیدا کند. حتی شاید یک آهنگساز برای خلق اثرش ایده‌ای فلسفی داشته باشد و یا آنی ایده شاید صرفا به سادگی قدم زدن در یک کوچه باران خورده باشد. همه اینها ایده است که کشف آن به میزان شناخت و آگاهی شنونده از موسیقی نیاز دارد، اما آیا به‌واقع برای لذت بردن از یک قطعه موسیقی نیازمند کشف ایده‌های خالق آن هستیم؟ بعضی وقت‌ها شاید بهتر باشد که چشم‌های‌مان را ببندیم و از نوازش‌های ملودی‌ها لذت ببریم، حالا چه فرقی می‌کند که آهنگسازش در زمان خلق آن به چه چیزی فکر می‌کرده است!

اشتراک‌گذاری
5 (100%) 1 vote

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *