مرتضی احمدی

اینجا شهر ساکتی بود

طهرون قدیم و صداهایش با مرتضی احمدی

بهرنگ تنکابنی* / منتشر شده در ماهنامه شبکه آفتاب

مرتضی احمدی هزار خاطره‌ی گفته و نگفته از طهرون قدیم‌ داشت اما از دلخور از شهرش خداحافظی کرد. این گفت‌وگو در سال ۱۳۸۸ انجام شد، ۵ سال پیش از بدرودش از طهرون و خاطره‌هایش. گفت‌وگو را خودش شروع کرد و ما نیز با ساز او در طهرون و صداهایش رقصیدیم…

بی‌‌مقدمه تا دکمه‌ی ضبط را فشار دادیم، عنان گفت‌وگو را ربود و شروع کرد: «من مرتضی احمدی هستم. دهم آبان‌ماه ۱۳۰۳ در جنوبی‌‌ترین نقطه‌ طهرون به‌دنیا آمدم، در محله‌ای به نام سبزی‌‌كاری امین‌الملك. این اسم قدیمی این منطقه بوده؛ البته هنوز هم بچه‌های قدیمی آنجا همین اسم را به‌كار می‌‌برند. بعد‌ها این محله یواش‌یواش آباد شد. حدود ده پانزده یا بیست خانوار بیشتر در این محله زندگی نمی‌‌كردند كه همگی در یك نقطه دورهم بودند. اطراف این محل پر بود از باغ و باغات؛ مثل باغ ملاحسین و باغ سرهنگ. من در همین محل بزرگ شدم و قاطی همان مردم و با همان فرهنگ قد كشیدم و استخوان تركاندم تا یواش‌یواش به سنی رسیدم كه می‌‌بایست به مكتب می‌‌رفتم. بعد از مكتب به دبستان رفتم و از دبستان به دبیرستان، همه‌ این مراحل را هم در همین محله و میان بروبچه‌های خوب طهرون گذراندم. درِ تمام خانه‌ها باز بود و اصلاً بسته نمی‌‌شد. آن‌موقع نه هتلی بود و نه مسافرخانه‌ای؛ اما اگر غریبه‌ای وارد طهرون می‌‌شد، بی‌‌جا و مكان نمی‌‌ماند و در یكی از این خانه‌ها جای می‌‌گرفت. مردم مهمان‌دوست و بامحبت طهرون با سفره‌ی باز از اینها پذیرایی می‌‌كردند. متأسفانه یواش‌یواش سن‌ها رفت بالا و بزرگ‌تر‌ها فوت كردند و جوان‌ترها، كه بیشترشان الان به سن من هستند، دیگر در این محل نماندند و خیلی از آنها از طهرون رفتند بیرون و در شهرستان‌ها زندگی می‌‌كنند؛ آنهایی هم كه ماندند تقریباً در حال انزوا هستند و دیگر تهرانشان آن طهرون سابق نیست؛ ما می‌‌گوییم اینجا دیگر طهرون ما نیست. دروازه‌ی طهرون باز شد، به‌قول قدیمی‌‌ها دروازه‌ای كه خوابش برده بود باز شد، و هر كه از راه رسید وارد طهرون شد. برای همین دیگر نمی‌‌توانیم به این چیزی كه الان می‌‌بینید تهران بگوییم، باید به آن بگوییم هیولا…»

آهنگ حاجی فیروز با صدای مرتضی احمدی

محدوده‌ی محل قدیمی‌‌تان الان در كجای تهران قرار گرفته است؟

گمرگ امیریه كجاست؟ محله‌ی ما از خود گمرك شروع می‌‌شد تا ایستگاه راه‌آهن. سبزی‌‌كاری امین‌الملك هم از صد متر جلوتر از گمرك شروع می‌‌شد و تا انتها همه‌اش سبزی‌‌كاری بود؛ محله‌ی خیلی زیبایی بود.

به قول شما طهرون، مشخصاً قبل از دهه‌ی بیست، از لحاظ دروازه‌ها و موقعیت شمالی ـ جنوبی چه وضعیتی داشت؟

در گذشته در طهرون كاری شده بود كه خیلی قشنگ بود. آن‌موقع كسی نمی‌‌توانست از طهرون برود بیرون و در جایی بماند یا اینكه از جایی بیاید و بتواند در تهران بماند. شما هر جایی كه می‌‌خواستید بروید؛ مثلاً رشت یا اهواز، اول باید بزرگ خانواده می‌‌رفت كلانتری و می‌‌گفت مثلاً ده نفر می‌‌خواهیم برویم رشت؛ از او می‌‌پرسیدند چند روز می‌‌خواهید آنجا بمانید؛ مثلاً می‌‌گفت ده روز. پروانه‌ای به او می‌‌دادند كه آقای فلانی به همراه نه نفر دیگر و جمعاً ده نفر تا به این تاریخ مسافر رشت هستند. اینها ده روز می‌‌توانستند در رشت بمانند و اگر بیشتر می‌‌ماندند شهربانی فوراً اخراجشان می‌‌كرد. شهرستانی هم اگر می‌‌خواست بیاید تهران همین‌طور بود و باید جواز می‌‌داشت. همین باعث می‌‌شد كه یك نفر به جمعیت تهران اضافه نشود. تهران آن‌موقع شهر ساكتی بود. سرتاسر شهر باغ و باغات بود. شما نمی‌‌دانید صبح یا غروب پرنده‌ها چه‌ كار می‌‌كردند. روحمان تازه می‌‌شد؛ مثل اینكه داشتند با ما حرف می‌‌زدند. واقعاً لذت می‌‌بردیم. متفقین كه حمله كردند دروازه‌های تهران باز شد و همه ریختند تهران؛ هنوز هم دارند می‌‌آیند. الان جمعیت تهران شده سیزده چهارده میلیون. تمام آثاری كه آن زمان در تهران وجود داشت همه را از بین بردند. می‌‌دانید كه نام چهارراه حسن‌آباد هشت گنبذ بود. بچه‌های تهران می‌‌گفتند گنبذ؛ تهرانی گنبد نمی‌‌گوید. بانك ملی آنجا را خراب كرد. دقیقاً در عرض سه چهار روز تمام دروازه‌های تهران را كوبیدند و داغون كردند و از بین بردند. تهران كلی باغ داشت. چون نمی‌‌توانستند باغ‌ها را به همان شكل بفروشند و باید آنها را مسكونی می‌‌كردند، آنقدر به باغ‌ها آب ندادند كه همه خشك شد و ازبین رفت. من اسم تمام باغ‌ها و ریشه‌ی آنها را می‌‌دانم. تهران ده بیست باغ بزرگ داشت؛ باغ مهران، باغ اتابك و …

یعنی می‌گویید که از شهریور ۱۳۲۰ به بعد این اتفاقات افتاد؟

نه، دروازه‌های تهران را قبل از آن، در زمان رضاشاه، ازبین برده بودند. شهردار تهران، كریم‌آقا بوذرجمهریِ دیوانه، دروازه‌ها را خراب كرد. ولی باز شدن دروازه‌های تهران و ریختن مردم به تهران از شهریور ۱۳۲۰ شروع شد. البته مردم هم حق داشتند. در آن زمان شهرستان‌ها امنیت نداشتند. اصلاً در خیلی از شهرستان‌ها قحطی بود؛ درحالی‌‌كه هرچه بود به تهران رسیدگی می‌‌كردند.

طهرون كلاً چند دروازه داشت و محدوده‌ی آنها كجا بود؟ شما این دروازه‌ها را دیده بودید؟

دروازه قزوین كه نزدیك میدان قزوین بود. دروازه محمدیه كه سر چهارراه گمرك یک‌خرده دست راست‌تر قرار داشت. دروازه شمرون پایین پل چوبی و دروازه دولت هم پایین سعدی بود. دروازه خانی‌‌آباد، که همین خانی‌آباد امروزی است و دروازه غار در جنوب شرقی تهران بود.

حد شمالی طهرون كجا بود؟

حد شمالی تهران توپخانه بود. در خیابان فردوسی باغ بزرگی بود به اسم باغ علاءالدوله. آن‌موقع ساختمانی آنجا نبود. بعدها در زمان رضاشاه بود كه كوشك و این‌چیزها یواش‌یواش در آنجا ساخته شد. بعد هم كه یكسره آنجا را كوبیدند و شاه‌رضا ساخته شد كه همین انقلاب كنونی است. آن‌موقع بالای چهارراه حسن‌آباد، همان هشت‌گنبد، قبرستان شماره‌ی یك تهران قرار داشت. خیابان سپه باغ ملی بود كه بعدها شد شهربانی و وزارت امور خارجه. اصلاً به خیابان سعدی، برای اینكه خیلی خلوت بود، خیابان لختی می‌‌گفتند؛ آنجاها مثل بیابان بود و كسی جرأت نمی‌‌كرد آن‌طرف‌ها پا بگذارد. بالاتر هم كه شاه‌آباد و بهارستان قرار داشت. آن موقع میدان شاه (جمهوری امروز) را هنوز نساخته بودند و آن منطقه سرتاسر صیفی‌‌كاری بود. دولاب فرمان‌فرما هم همان‌جا بود؛ دولاب فرمانفرما می‌‌آمد تا این دورآب. دولاب را هم فرمان‌فرما درست كرده بود. تا چشم كار می‌‌كرد، هندوانه، خربزه، بادمجان، گوجه‌فرنگی، خیار و از این جور چیز‌ها بود.

شمیران هم كه ییلاق بود…

بله، از پیچ شمرون كه جلوتر می‌‌رفتی، خیابان كج‌ومعوجی‌‌ـ همان جاده قدیم‌ـ  بود كه می‌‌رسید به شمیران. آن‌موقع شمیران كلاً از تهران جدا بود درحالی‌‌كه الان همه‌چیز به‌هم خورده است.

از کی شروع به خواندن کردید؟

خودم می‌‌دانستم صدایم خوب است؛ همه دوستان و هم‌شاگردی‌‌هایم هم تأیید می‌‌كردند و می‌‌گفتند ما بزنیم و تو بخوان. از همان موقع به ترانه‌های فكاهی علاقه داشتم. تمام ترانه‌هایی را كه مرحوم بدیع‌زاده می‌‌خواند، و به‌صورت صفحه درمی‌‌آمد، حفظ بودم. این‌ شد كه علاقمند شدم دنبال تئاتر و این‌جور حرف‌ها بروم. البته مادرم هم صدای خیلی خوبی داشت. هر وقت برای برادر كوچكم لالایی می‌‌خواند، می‌‌نشستم و گوش می‌‌كردم و این ذوق از همین‌جا در وجود من ریشه گرفت. بعد هم اولین كاری كه كردم آمدم به تئاتر فرهنگ. در آنجا اول می‌‌خواستد مرا از تئاتر دك كنند. گفتند یک پیش‌پرده به تو می‌‌دهیم جمعه سانس اول. سانس اول برای گروه سطح‌پایین‌تری بود كه معمولاً خیلی سروصدا می‌‌كردند. وقتی اولین‌بار روی صحنه رفتم خیلی می‌‌ترسیدم. قبل از اینكه روی صحنه بروم فكر كردم كه چه‌ كار كنم؛ آقای مجید محسنی، آقای قنبری، آقای شیبانی با لباس آن‌چنانی روی صحنه بودند. پیش‌پرد‌ه‌ی من از اینها جدا بود. با خودم فكر كردم چه اشكالی دارد من همان لباس كاسب‌های جنوب شهری را بپوشم و روی صحنه بیایم؛ همین برای من خیلی مهم بود و خیلی هم مورد توجه قرار گرفتم. همان شب مردم نگاه می‌‌كردند و می‌‌پرسیدند «این فردی كه تازه آمده كیست؟» البته آن موقع میكروفن و بلندگو و این حرف‌ها كه نبود. سالن فرهنگ آن‌موقع نزدیك به هزار نفر گنجایش داشت. خیلی سالن بزرگی بود و سقفش هم خیلی بلند بود.

اسم این تئاتر و سالن الان چیست؟

الان تئاتر پارس است. این سالن در بازسازی بعد از آتش‌سوزی كوچك شد. الان هفتصد نفر بیشتر در آن جا نمی‌‌گیرد.

تا کی در تئاتر فرهنگ مشغول بودید؟

طی ده سال نزدیك شصت‌و‌هفت یا هشت پیش‌پرده خواندم كه البته همه را جمع‌آوری كرده‌ام و امیدوارم بتوانم كتاب آن را چاپ كنم. تا ۱۳۳۲ در صحنه‌ی تئاتر بودم كه كودتای ۲۸ مرداد شروع شد و به‌دنبال آن تئاترها را بر‌هم زدند و همه را بیرون كردند. بعد از آن تئاتر فرهنگ شد تئاتر پارس و تئاتر تهران هم شد تئاتر دهقان. بعد هم یواش‌یواش آتراكسیون‌های آنچنانی، كه خوشایند هیچ‌كس نبود، به‌وجود آمد. لاله‌زار، كه تا آن زمان مورد توجه همه‌ی مردم ایران بود، به این صورتی درآمد كه هم‌اكنون می‌‌بینید و متأسفانه دیگر هیچ‌كس در آنجا پا نمی‌‌گذارد.

چندساله بودید که وارد تئاتر شدید؟

هجده‌ساله.

پدرتان مخالفتی با این قضیه نداشتند؟

چرا مخالف بودند؛ البته پدرم مثل قدیمی‌‌ترها نبود كه خیلی تندی كند و مثلاً بچه‌اش را از خانه بیرون كند. یك روز كه ما دو نفر در خانه بودیم، ایشان آمد و مرا نشاند و خیلی محترمانه گفت كه پدر جان من بزرگ خانواده هستم و خانواده نمی‌‌پذیرد كه شما وارد تئاتر شوید. من هم گفتم چشم من می‌‌روم كه شما راحت باشید. من رفتم اما رفتنم به این معنا نبود كه پدر و مادرم را فراموش كنم. در راه‌آهن كه كار می‌‌كردم، هفته‌ای دو سه روز حتماً به پدر و مادرم سر می‌‌زدم و بلااستثنا این كار را می‌‌كردم. پدرم هم برای من بی‌‌اندازه ناراحت بود. 

پدرتان چه‌كاره بودند؟

پدر من سقط‌فروشی داشت. شما احتمالاً سقط‌فروشی یادتان نیاید؛ سقط‌فروشی به‌اصطلاح یعنی سوپر؛ البته از سوپر خیلی مفصل‌تر بود. در هر محلی یک مغازه‌ی عطاری بود كه دارو‌های گیاهی می‌‌فروخت. یک بقالی بود كه برنج و روغن و قند و شكر و از این جور چیز‌ها می‌‌فروخت. یک مغازه‌ی میوه‌فروشی بود. یك مغازه هم الیافی بود كه الیافی در كل الان ازبین رفته. در الیافی نفت، هیزم، زغال، خاكه، گلوله‌ی زغال، جارو، پارو و … می‌فروختند كه همین‌طور كه گفتم این یكی الان كاملاً ازبین رفته. ملك و مغازه مال خودمان بود و پدرم هم از افراد قدیمی محل بود و خیلی اعتبار داشت. ما پدر خیلی خوبی داشتیم و بغل دست همین پدر بزرگ شدیم. پدر هرچه به من گفت كه بابا من پیر شده‌ام؛ تو بیا ملك و مغازه را اداره كن و من بروم گوشه‌ی خانه و استراحت كنم، من گوش نكردم و گفتم من می‌‌خواهم بروم اداره و رئیس شوم كه رفتم اداره و رئیس هم شدم. از آن طرف گفتم می‌‌خواهم هنرمند شوم كه رفتم و هنرمند هم شدم. اما حالا چه دارم؟ به كجا رسیده‌ام؟ درحالی‌‌كه اگر الان مغازه‌ی پدری بود، همه‌چیز داشتم. خلاصه اینكه حرف پدر را گوش نكردیم و همه‌چیز از دستمان رفت. الان هم دلم را خوش كرده‌ام به حقوق بازنشستگی كه از اداره می‌‌گیرم. من ۳۲ سال در راه‌آهن خدمت كردم و الان هم در خدمت شما هستم.

آهنگ «عموسبزی فروش» با صدای مرتضی احمدی

شما چه سالی در راه‌آهن استخدام شدید؟ و اصلاً چه شد كه استخدام آنجا شدید؟

من از بچگی به ورزش علاقه داشتم. یواش‌یواش به ده‌دوازده‌سالگی رسیدم و در محله با بچه‌ها فوتبال بازی می‌‌كردم؛ تا اینكه رسیدم به شانزده‌هفده‌سالگی؛ با همان بچه‌های محله خودمان به‌اصطلاح تیم درست كردیم. قوانینش را درست نمی‌‌دانستیم ولی خیلی دوستش داشتیم. من خیلی امجدیه می‌‌رفتم، حتی سال ۱۳۱۹، كه امجدیه افتتاح شد، من آنجا بودم. دبستانی كه در آن درس می‌‌خواندم، دبستان منوچهر، نمونه بود و وقتی امجدیه افتتاح شد، ما را هم بردند ببینیم. در هفده‌هجده‌سالگی كه سنمان یک‌خرده رفته بود بالاتر، دنبال زمین می‌‌گشتیم كه زمین فوتبال راه‌آهن را پیدا كردیم. درآن‌زمان آنجا پر از سنگ و آت‌وآشغال بود و دیوار هم نداشت. با بچه‌های محل رفتیم آنجا و سنگ‌ها را بیرون ریختیم. یک آقای شیكی هم كنار زمین ایستاده بود. آمد و گفت شما اینجا آمده‌اید چه‌ كار؟ گفتیم یک زمین پیدا كرد‌یم و آمدیم فوتبال بازی كنیم؛ فكر كرده بودیم كه ارث پدرمان است، بعد فهمیدیم كه مالكش راه‌‌آهن است. گفت شما تیم دارید، گفتیم بله؛ گفت می‌‌توانید یک تیم هم برای ما درست كنید، گفتیم بله كه می‌‌توانیم. بعد هم این آقا آمد و گفت من رئیس كل راه‌آهن هستم.  به دنبال این قضیه ما تیم را درست كردیم و تا اینكه رسید به اواخر ۱۳۲۲٫ استالین دستور داده بود كه همه‌ی جوان‌ها باید بروند جنگ؛ بنابراین تمام ورزشكارانشان را فرستادند به ایران. ایران در آن زمان جبهه بود اما هیچ گلوله‌ای در آن خالی نمی‌‌شد. تیم فوتبال دینامو آمده بود ایران و در راه‌آهن بود. ترتیبی دادند كه ما با این تیم، كه شهرت جهانی داشت، بازی كنیم. خدا رحمت كند یكی از بازیكنان به نام سرحدی را؛ ایشان پنج شش سال پیش سرطان گرفت و فوت كرد و تا آخر عمرش هم مدیر باشگاه شاهین بود؛ او اول كار از گوشه‌ی چپ یه گل به اینها زد؛ بعد اینها دوازده‌تا گل به ما زدند. رئیس كل راه‌آهن عصبانی شد و گفت مگر شما غیر از اینها بازیكن ندارید؟ گفتم آقا چرا راه‌آهن بازیكن زیاد دارد ولی در شهرستان‌ها هستند و اجازه ندارند بیایند طهرون. من آن‌موقع از انتقال كارمند و اینها خبر نداشتم. گفت برو نامه بنویس و اینها را بردار بیار. نامه نوشتیم و آقامدد و برادرش مهندس مدد و عظیمی یک عده بازیكن دیگر ازخداخواسته آمدند طهرون و تیم راه‌آهن را از آنجا پایه‌گذاری كردیم. تا ۱۳۲۴ و ۲۵ هم این تیم دست من بود و تیم خیلی خوبی درست شده بود. همان‌موقع هم ایشان مرا با ماهی ۶۵ تومان استخدام كرد. بعد‌ها چون كارم خیلی زیاد شد دیگر نتوانستم با تیم راه‌آهن همراهی كنم و اداره‌ی تیم را سپردم به مدد نوعی كه به او آقامدد می‌‌گفتند و او تا آخر عمر تیم را اداره می‌‌كرد. من هم ماندم در راه‌آهن و ۳۲ سال در امور مالی خدمت كردم و در ۱۳۵۳ بازنشسته شدم.

برگردیم به ماجرای پیش‌پرده‌خوانی شما؛ در فاصله‌ی سال‌های ۱۳۲۰، كه شما وارد تئاتر فرهنگ شدید، تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، كه بعد از آن برای مدتی از تئاتر فاصله گرفتید، در تئاتر ماجراهایی برای شما اتفاق افتاد، ازجمله همین پیش‌پرده‌خوانی که فكر می‌‌كنم شما جزو اولین كسانی هستید كه ماهیت فكاهی پیش‌پرده‌خوانی را با مضامین اجتماعی درهم آمیخته‌ و روی صحنه آورده‌اید. اگر ممكن است كمی درباره‌ی این ماجراها صحبت كنید.

عرض كنم بهترین شاعری ك‌موقع شعر می‌‌گفت، مرحوم پرویزیبی، فردی سیاسی بود. با شاه مخالف بود، خیلی هم مخالف بود. تمام پیش‌پرده‌هایی را كه می‌‌نوشت باید به تئاتر تهران می‌‌داد چون با آنجا قرارداد داشت. اگر آنجا نمی‌‌پسندیدند، پیش‌پرده‌ها را به ما می‌‌داد. مرحوم خطیبی استعداد عجیبی داشت؛ آنقدر كه در بیست بیست‌‌ودوسالگی سردبیر روزنامه‌ی توفیق شد. خیلی هم كار كرد. حدود ده دوازده سال؛ یعنی از ۱۳۲۰، كه جنگ شروع شد، تا ۱۳۳۲ كه كودتای معروف ۲۸ مرداد شروع شد و بعد از آن دیكتاتوری و فشارها به اوج رسید و ایران به آزادی نسبی دست یافت. مردمی كه با رژیم شاه مبارزه می‌‌كردند از آن ده دوازده سال آزادی حداكثر بهره‌برداری را كردند. یكی از تندترین این مبارزات همین پیش‌پرده‌خوانی بود. خطیبی شعر پیش‌پرده را می‌‌گفت و بعد می‌‌داد من می‌‌خواندم؛ من هم كه ورزشكار و بچه‌ی زورخانه بودم از كتك و اینها نمی‌‌ترسیدم. مرا می‌‌گرفتند و می‌‌بردند كلانتری و كتك می‌‌زدند. یك بار هم شش ماه تبعیدم كردند كرمان كه محمد مسعود، مدیر روزنامه مرد امروز كه بعدها هم ترورش كردند، نگذاشت. همه را از وكلا گرفته تا وزرا می‌‌كوبیدیم كه همه‌ی اینها را در تاریخچه‌ی پیش‌پرده نوشته‌ام. مثلاً پیش‌پرده‌ای می‌‌خواندم به نام حمال بازار؛ می‌‌گفتم: «من حمال بازارم آقایون، خانما/ چون خر به زیر بارم آقایون، خانما/ به‌خدا آرزوی شغل وكالت نكنم…» می‌‌رسید به آنجا كه می‌‌گفتم: «لفظ حمال نگویم به وكیل و به وزیر/ تا به حمال ستمدیده جسارت نكنم…» خب، این خیلی تند بود. یا پیش‌پرده‌ای می‌‌خواندم به نام وكلا، می‌‌گفتم: «آقا كه شده وكیل مردم/ بدتر شده از هزارتا كژدم» آخرش هم می‌‌گفتم: «اگه وكیل تویی، وكیل می‌‌خوام نباشه/ اگه وزیر تویی، وزیر می‌‌خوام نباشه». یا مثلاً پیش‌پرده می‌‌خواندم برای دولت قوام‌السلطنه: «ای دولت قد و قواره/ شكم گشنه كه مالیات نداره» یا اینکه «مالیاتچی بس كه كودن و خرفته/ خر رو ول کرده و پالونو گرفته» خلاصه اینكه خیلی بد می‌‌گفتیم.

متن‌ها را كه می‌‌نوشت؟

همه را پرویز خطیبی می‌‌نوشت؛ البته بودند كسانی كه چندتایی نوشتند اما بیشترش را خطیبی می‌‌نوشت. او می‌‌نوشت و من هم می‌‌خواندم از هیچ‌چیز هم نمی‌‌ترسیدم. سه‌چهار بار از راه‌آهن بیرونم كردند و دومرتبه برگشتم. خیلی اذیتم كردند؛ حتی صدمین روز تأسیس حزب دموكرات قوام‌السلطنه، داشتم از جلو تئاتر شهر رد می‌‌شدم؛ البته آن‌موقع تئاتر نبود، كافه‌رستوران شهرداری بود. نگو آنجا به مناسبت این روز جشن گرفته بودند و برنامه هم به صورت زنده از رادیو پخش می‌‌شد. من هم بی‌‌هوا رفتم و آمدند و مرا گرفتند و بردند تو. خب من با قوام‌السلطنه خیلی بد بودم. گفتند یه چیزی باید بخوانی. گفتم نمی‌‌خوانم؛ چون می‌‌دانستم اگر بخوانم دردسر می‌‌شود. بعد مرا كردند در یك اتاق و بدجور زدند. چند نفر هم می‌‌زدند. طوری مرا زدند كه تا چند روز جرأت نكردم خانه‌ی مادرم بروم؛ چنان زخم‌و‌زیلی بودم كه اگر مادرم مرا می‌‌دید سكته می‌‌كرد. می‌‌توانم بگویم من تا آنجایی كه توانسته‌ام برای روشن شدن مردم خدمت خودم را به مملكتم كرده‌ام.

ماجرای اعتصاب كارمندان راه‌آهن، كه گویا پیش‌‌پرده‌ای هم راجع‌به آن نوشته شده، چه بود؟

متأسفانه من این پیش‌پرده را گم كردم. مرحوم خطیبی هم دیگر زنده نیست كه بتوانم از او بگیرم. ماجرا از این قرار بود كه مرحوم خطیبی پیش‌پرده‌ای نوشت به نام راه‌آهن؛ ما منتظر فرصت مناسبی بودیم كه آن را بخوانیم. تا اینكه یك روزی، كه تمام كارگر‌های راه‌آهن دعوت داشتند، فرصت را مناسب دیدم كه این پیش‌پرده را بخوانم. تلفن كردم به بچه‌ها و گفتم كه برایم روغن سوخته، لباس كار، مازوت و از این جور چیز‌ها بیاورند. بعد هم رفتم سر صحنه و شروع كردم به خواندن. من كه این پیش‌پرده را خواندم، نمی‌‌دانید این كارگرها چه كردند؛ همگی هورا می‌‌كشیدند و كلاهشان را می‌‌انداختند بالا. فردا صبح که رفتم راه‌آهن همه‌ی كارگرها حمله كردند. ترسیدم؛ فكر كردم كه بهشان برخورده، ولی آمدند و مرا روی دست بلند كردند و چرخاندند. آن‌موقع بود كه فهمیدم اعتصاب كرده‌اند. بعد از این اعتصاب با خواسته‌های ما موافقت كردند اما من دیگر برای رؤسای راه‌آهن شده بودم لولو؛ اذیتم می‌‌كردند، ترفیع به من نمی‌‌دادند و خیلی چیز‌های دیگر، اما من خوشحالم كه كار خودم را كرده‌ام.

ماجرای دستگیری و تشكیل دادگاه و تبعید شدنتان به كرمان چه بود؟

این پیش‌پرده را كه من خواندم، زمان قوام‌السلطنه بود. قوام‌السلطنه كه ماجرا را می‌‌شنود می‌‌گوید شر این را بكنید، طوری‌‌كه دیگر نتواند بخواند. یک‌هو نشسته بودم كه دیدم یكی آمد و گفت: مرتضی احمدی؟ گفتم: بفرمایید. گفت شما به مدت شش ماه باید توقف اجباری داشته باشید در كرمان و هفته‌ای دو روز هم باید خودتان را به شهربانی معرفی كنید. من آن‌موقع شهرت خیلی زیادی به‌دست آورده بودم، این را كه شنیدم خیلی ترسیدم چون تمام شهرتم در عرض شش ماه ازبین می‌‌رفت؛ ضمن اینكه زندگی در شهرستان هم برایم خیلی سخت بود. آن روز محمد مسعود آمد تئاتر فرهنگ. دلیل آمدنش هم این بود كه در روزنامه‌اش نوشته شده بود، احمد دهقان، رئیس تئاتر طهرون؛ درحالی‌‌كه احمد دهقان رئیس رقاصخانه‌ی طهرون بود و این مسأله به هنرپیشه‌ها برخورده بود و گفته بودند تئاتر جای رقاصی نیست كه توهین كرده‌ای. محمد مسعود نتوانسته بود برود تئاتر طهرون و عذرخواهی كند، آمده بود پیش ما؛ تا آمد بالا و مرا دید، گفت بارك‌الله برای آن پیش‌پرده‌ای كه خوانده‌ای. من هم كوبیدم تخت سینه‌اش و محكم خورد به دیوار و گفتم مرد حسابی مرا دارند تبعید می‌‌كنند و تو تشویقم می‌‌كنی. گفت یك ساعت به من فرصت بده. رفت و تلفن كرد به رئیس شهربانی و گفت شما كه نباید با هنرمند طرف شوید، باید با من طرف شوید. هنرمند كه نمی‌‌تواند با شما بجنگد، شما باید با من بجنگید. همان‌جا به آن افسر دستور دادند كه برگردد.

تئاتر دهقان سر باغ علاءالدوله بود؟

یک‌خرده بالاتر از آنجا بود؛ یعنی بین لاله‌زار و فردوسی. تئاتر دهقان اول گراند هتل بود. در این هتل، كه جای بزرگان و وزرا بود، تصمیم می‌‌گرفتند كه چه كسی وزیر یا وكیل شود. بعد كه جاهای دیگری درست شد، و این هتل از رونق افتاد، آنجا را هم گرفتند و تئاتر كردند.

شما در چه سال‌هایی در لاله‌زار می‌‌خواندید؟

من اول در تئاتر فرهنگ بودم كه بعد‌ها تبدیل به تئاتر پارس شد. بعد تئاتر طهرون مرا دعوت كرد كه رفتم آنجا ولی بیشتر پیش‌پرده‌ها را در تئاتر فرهنگ خوانده‌ام.

از هم‌نسل‌ها و هم‌سن‌وسال‌هایتان كسانی بودند كه پیش‌پرده بخوانند؟

بله، عزت‌الله انتظامی و حمید قنبری بودند؛ البته هر كسی حاضر نمی‌‌شد پیش‌پرده‌ی سیاسی بخواند. مثلاً پیش‌پرده‌ای درست كرده بودیم برای پیراهن‌زرده؛ یعنی حزب دموكرات قوام‌السلطنه. این حزب چاقوكش‌ها و چاقوبه‌دست‌ها را دور هم جمع كرده بود و لباس متحدالشكل زردرنگی برای همه‌شان درست كرده بود. اینها می‌‌آمدند در خیابان و با چوب و چماق می‌‌افتند به جان مردم و باج‌گیری می‌‌كردند و خلاصه باعث رعب و وحشت مردم بودند. خطیبی شعری ساخت به نام پیراهن‌زرده كه کلی لیچار بارش کرد. این به قوام‌السلطنه خیلی برخورده بود و گفته بود این اصلاً حالی‌‌اش نیست و شرش را از طهرون بكنید. حتی یك بار مرا گرفتند و بردند فرمانداری و بدجور زدند. یك بار هم بیهوش به كلانتری بردند. صبح كه فرماندار نظامی آمد تا مرا نگاه كرد گفت یک پرونده‌ی بدمستی برای این مردك درست كنید و بفرستید دادگستری. آن‌موقع یكی از پرونده‌های بدی كه درست می‌‌كردند، پرونده‌ی بدمستی بود. بعد هم مرا بردند آگاهی و از آنجا بردند دادگستری. بازپرس پرونده جوانی بود كه تا من رفتم داخل بلند شد و احترام گذاشت و پرونده را خواند و گفت برای تو پرونده‌سازی كرده‌اند. نمی‌‌خواهم برایت دردسر درست شود؛ نوشت پرونده‌ غیرقابل بررسی است و بعد هم گفت بلند شو برو. به‌هرحال بودند كسانی هم كه مراقب ما بودند و هوای ما را داشتند.

آهنگ «رپتی پتینا» با صدای مرتضی احمدی

با جماعت اهل موسیقی هم آن زمان مراوده داشتید؟

بله، عرض كنم خدمت شما با فرهنگ شریف، پرویز یاحقی، جلیل شهناز و دیگر اهالی موسیقی مراوده داشتم. من ارتباطم را هیچ‌وقت با هیچ‌كس قطع نكردم. الان هم همین‌طور است. انتظامی هیچ‌وقت به من تلفن نمی‌‌زند، درحالی‌‌كه از ۱۳۲۲ به او تلفن می‌‌زنم. به همه‌شان می‌‌زنم، چرا نزنم؟ من معتقدم ما باید هوای همدیگر را داشته باشیم. باید ببینیم در چه شرایطی هستیم. مثلاً من می‌‌دانم عزت دو تا عمل خیلی سنگین كرده. با خیلی‌‌ها هم كار كرده‌ام. با ابوالحسن‌خان صبا كار كرده‌ام، با حسین تهرانی كار كرده‌ام. بهترین كار ضربی را من با حسین تهرانی كار كرده‌ام. آقای تهرانی شعر را به من داد و گفت بخوان. گروه سه چهار بار زدند كه من بخوانم اما نخواندم. حسین تهرانی گفت ما را گرفتی؟ داری شوخی می‌‌كنی؟ گفتم آنقدر لذت می‌‌برم كه نیازی نمی‌‌بینم بخوانم. من این كار را از آقای تهرانی نگرفتم و متأسفانه خیلی از كارهایی را كه انجام دادم، برای خودم نگه نداشتم. تنها كاری كه انجام دادم و برای خودم هم نگه داشتم، تیتراژ حسن‌كچل است. با اركستر سمفونیك تهران كار كردم و متأسفانه آن را هم ندارم. نمی‌‌دانستم چنین وضعیتی پیش می‌‌آید، فكر می‌‌كردم هر وقت بخواهم می‌‌توانم اینها را تهیه كنم. الان یكی از ناراحتی‌‌های من همین است كه رادیو نمی‌‌روم. می‌‌گویم یك نسخه از كارهایی را كه كرده‌ام به من هم بدهید؛ اما نمی‌‌دهند.

ماجرای ارتباطتان با ابوالحسن‌خان صبا چه بود؟

خدا رحمت كند ابوالحسن‌خان صبا را، خیلی مرد نازنینی بود. از انگلستان آمده بودند كه صفحه‌ای پر كنند. رسم بر این بود كه وقتی می‌‌آمدند اركستری را، كه خودشان می‌‌خواستند، دعوت می‌‌كردند و تمام خواننده‌ها با این اركستر كار می‌‌كردند. آن زمان چندین اركستر بود و هر خواننده اركستر جداگانه‌ای داشت. من باید ده تا ترانه‌ی فكاهی با اینها می‌‌خواندم. روی این را نداشتم كه بروم به داخل اتاق و مرا به زور بردند. در اتاق ابوالحسن‌خان صبا، حسین تهرانی و موسی‌‌خان معروفی بودند. با خودم می‌‌گفتم چطور بروم بین این‌همه آدم معروف بخوانم، اما اینها انسان‌های خیلی مهربان و خوش‌برخوردی بودند و خیلی به جوان‌ها می‌‌رسیدند و اصلاً اعتقاد داشتند كه جوان‌ها در هر رشته‌ای باید مورد توجه باشند. ما خیلی چیز‌ها دیده‌ایم و متأسفانه الان دیگر هیچ‌چیز نمی‌‌بینیم.

بعد از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ شما چند سالی هم اهواز بودید. در آنجا چه می‌‌كردید؟

وقتی اینجا به من هزار جور تهمت زدند، و پرونده‌ی سیاسی برایم درست كردند، با خودم گفتم دیگر دنبال این كارها نمی‌‌روم. رفتم راه‌آهن و تقاضا كردم مرا منتقل كنند اهواز. رفتم اهواز، دو روز نشسته بودم آنجا و هنوز شغلم را به من نداده بودند. بعد از رادیو اهواز آمدند سراغ من و گفتند كجایی آقا بیا اینجا. آنجا جوان‌های طفل معصوم كسی را نداشتند كه به آنها برسد و از من خواستند بروم و تئاتری ایجاد كنم و این جوان‌ها را تربیت كنم. اما متأسفانه، در چند سالی كه در اهواز بودم، هیچ استعدادی نیافتم. در فوتبال خیلی خوب بودند اما در كار تئاتر نه. تا به امروز هم هیچ نوازنده، خواننده یا بازیگر تئاتری از اهواز نداشته‌ایم. بعد از اینكه در اهواز با وزیر راه دعوا كردم، برگشتم طهرون. باز در طهرون نمی‌‌خواستم كار كنم. خطیبی آمد سراغم و گفت بیا یك رل كوچك بگو دیگر هم نیا. رفتم یك رل كوچك بازی كنم و دو سال طول كشید؛ هر فصل هم یك برنامه. یك روز هم آقای صمدی تلفن كرد به من و گفت وارد كار سینما شوم. گفتم من از پشت صحنه‌ی سینما خوشم می‌‌آید ولی نمی‌‌آیم بازی كنم. گفت: «احمدی تو پاشو بیا یك رل برای من بازی كن اگر خوشت نیامد، برو.» من رفتم و در فیلم «مردی كه زیاد می‌‌دانست» بازی كردم.

این اولین رل سینمایی‌‌تان بود؟

نه اولین رل سینمایی را در ۱۳۳۲ بازی كردم در فیلم «ماجرای زندگی» به كارگردانی هوشنگ كاووسی.

حسن كچل را در چه سالی كار كردید؟

در ۱۳۴۹؛ آن هم برای خود ماجرایی دارد. خانمم خیلی حالش بد بود. همه حتی دكترهای خارج از كشور هم قطع امید كرده بودند. حتی از انگلستان نامه نوشته بودند كه سرطان همه جای بدنش را گرفته است و دیگر امیدی نیست؛ راحتش بگذارید و اینقدر این دكتر و آن دكتر نكنید. برای همین من بیشتر در خانه بودم و از خانمم مراقبت می‌‌كردم و كمتر بیرون می‌‌رفتم. یك روز علی حاتمی تلفن كرد و گفت مرتضی بیا از خانه بیرون كه كمی حال‌وهوایت عوض شود. گفتم وضعیت به این شكل است و گفت همه را می‌‌دانم. به‌هرحال با هم دوست و بچه‌محل بودیم. پا شدم رفتم بیرون، علی شعر را خواند و من خیلی خوشم آمد. گفتم علی جان تو فقط یك روز به من فرصت بده، گفت باشه. رفتم نشستم و فكر كردم، دیدم كار خودم است. امیر بیداریان هم روی تنبكش خیلی خوب كار كرد. خدا بیامرزدش خیلی كارش خوب بود. دو سه روز بعد رفتیم برای ضبط و یك‌ربع بیست‌دقیقه بعد از نیمه‌شب ضبط تمام شد. ده‌ونیم بود، علی آمد گفت مرتضی هزار بار گفتم عالیه، گفتم علی جان بذار كار قشنگ‌تر از‌ آب درآید. گفتم من می‌‌روم اما نمی‌‌خوابم تا نتیجه را به من بگویی. یازده شب امیر گفت احمدی انگشتم تاول زد. گفتم امیر جان بذار كارم را بكنم. آمدم كه بیرون واقعاً راه خودم را گم كرده بودم. خیلی حالم بد بود، بی‌‌هوا رفته بودم سمت پل حافظ. یكهو یادم افتاد خانه‌ی من خواجه‌عبدالله انصاری است. یك سال قبل از اینكه امیر بیداریان فوت كند، در مصاحبه‌ای كه با او كرده بودند، خیلی راجع‌به این برنامه صحبت كرده بود.  این كار در زمان شاه یك بار بیشتر پخش نشد و كلی هم راجع‌به آن سروصدا شد. یك عده می‌‌گفتند همه‌اش از دوره قاجار می‌‌گویی، عده‌ای هم می‌‌گفتند راجع‌به پهلوی حرف می‌‌زنی. در یادبود علی حاتمی جایی دعوت شده بودم. یك نفر گفت كه خاطراتت را از حسن‌كچل تعریف كن. گفتم خاطره‌ای ندارم، فقط اینكه چهار نفر بودیم؛ رضا گرجی بود، امیر بیداریان بود، علی حاتمی و من.  هر سه مرده‌اند و باید دید كی نوبت من است. خلاصه حسن‌كچل خیلی كار خوبی شد و آن‌موقع مطبوعات نوشتند كه اگر محبوبیت حسن كچل زیاد شده برای تیتراژی است كه احمدی خوانده.

كی وارد رادیو شدید؟

در ۱۳۲۲ وارد ورزش شدم و همان سال هم وارد تئاتر شدم. در زمان مرحوم سپهری هم كه مدیر اداره‌ی كل انتشارات و تبلیغات بود، برای خواندن اولین پیش‌پرده به رادیو دعوت شدم. ۱۳۲۲ برای من سال خیلی خوبی است؛ چون تمام كارهایی كه كردم همان سال بود.

آیا در قدیم با جماعت موسیقی تخت‌حوضی هم مراوده داشتید؟

من كار اینها را خیلی دوست داشتم. حتی از هفت هشت ده‌سالگی در محله‌مان اگر جایی عروسی بود، می‌‌رفتم و اگر تا سه و چهار بعدِ نصف شب هم طول می‌‌كشید، می‌‌نشستم و برنامه را تماشا می‌‌كردم. بعد كه وارد تئاتر شدم و شهرتی پیدا كردم، آنها به من احترام می‌‌گذاشتند. البته بیشترشان هم فقیر بودند و وضع بدی داشتند.

پاتوق اینها سه‌راه سیروس بود؟

بله، الان هم همان‌جاست. البته مطرب‌ها آن زمان در كار خودشان غول‌های عجیب‌وغریبی بودند.

آدم‌های معروفشان چه كسانی بودند؟

خیلی‌‌ها بودند؛ حسین نقره‌ای، ممد لوده، عباس مؤسس، نصرالله سیبیل. همه‌شان هم گردن‌كلفت بودند. باور نمی‌‌كنید كه اینها، بدون اینكه نمایشنامه‌ای داشته باشند، از هشت شب تا سه‌ی نیمه‌شب حتی یك بار هم تپق نمی‌‌زدند و مردم هم واقعاً می‌‌مردند از خنده. یك بار صحبت كه شد گفتم هیچ‌كس نمی‌‌تواند مرا بخنداند. همین حسین نقره‌ای گفت من می‌‌خوانم. سر صد تومان شرط بستیم؛ در ۱۳۲۴ یا ۱۳۲۵ بود و آن‌موقع صد تومان پول زیادی بود. آقا این آمد روی صحنه، كاری كرد كه از خنده افتادم روی زمین؛ شاهكار بود. خلاصه اینكه صد تومان را دادم و گفتم چاقو دسته‌ی خودش را نمی‌‌برد.

فكر می‌‌كنم مجموعه‌هایی نیز به صورت كاست و صفحه برای كودکان درمی‌‌آوردید.

بله، همین‌طور است. یك سرمایه‌دار باذوقی آمد و گفت كه من می‌‌خواهم یك چنین مجموعه‌ای دربیاورم و شما بیایید اسم مرا روی آن بگذارید. گفتم من روی نوشته‌های خودم اسم شما را نمی‌‌گذارم. ولی روی نوشته‌های خودت می‌‌توانی اسم خودت را بگذاری. گرگ بد گنده، خر آوازه‌خوان، گربه‌های اشرافی، ننه قوزی، خرگوش دانا، علیمردان‌خان همه جزو این مجموعه بودند. اینها جزو پرفروش‌ترین كاست‌هایی است كه تا این زمان تولید شده.

* با سپاس از محسن شهرنازدار

5 (100%) 1 vote

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *